تبليغاتX
mypain
اينجا خونه ي بي آلايش يه خون خواره

خوب يه چند وقتي بود حس خاطره نوشتن نداشتم ولي امروز مينويسم

ديروز عصر حدودا ساعت 5 مامانبزرگم مرد!!! خوب من خيلي دوسش داشتم ولي هنوز يه قطره اشكم نريختم نميدونم چرا اصلا گريم نمياد!!! بگذريم... مامانم داشت با بابام حرف ميزد اينا رو شنديم:

"بعد از اين كه منو جلو در بيمارستان پياده كردي آروم آروم رفتم بابا كسل بودن آخه ديدي كه بعد رسيدم تو همون سالنه علي اونجا بود نذاشت برم تو اتقاق هي بهانه آورد گفت تو فعلا برو پايين بعد خوب منم قبول كردم تو راه ديدم يه تخت باريك كم عرض بلند رو دارن ميبرن تو اتاق مامان گفتم باز لابد ميخوان آزمايش بگيرن رفتم پايين كنار پذيرش واستادم بعد جواد اشكريزان رسيد اونجا بعد اون منو برد بالا بعد همون لحضه مامانو از اتاق آوردن بيرون تازه فهميدم چه خبره ولي علي نذاشت براي آخرين بار نگاش كنم..."

از اونجا رفته خونه ي داي بزرگه بعد در كمتر از 3 ساعت همه فك و فامل از تهران و ميانه و ... ريختن اونجا انگار فقط مامان مندخترش بود كه كنيزيشو بكنه بقيشون كه اصلا زير فشار نيودن دو تا داييما و مامانم به مدت 5 ماه مرگ تديجيشو ديدن ميدوني اين چقد سخته كه ببيني مامانت داره ميميره و نتوني كاري بكني؟!!!! حالا كه مرده بقيه اومدن شيون را انداختن!! خوب يه كم انصاف داشته باشين يه كم آدم باشين!!!

لانم من خونم بقيه خونه ي مامانبزرگم دارن گريه ميكنن من موندم خونه چون كلاس زبان داشم البته قرار بود نرم ولي صب مامان زنگ زد گفت برو چون احتمالا چند روز بريم تهران و ميانه ممكنه غيبتات و لازم داشته باشي بله ديگه منم كه رسيدم به سطح هاي اونم بايد بشينم كلمه در بيارم و اينحرفا در كمتر از 3 ساعت بايد آماده شم!!! باز بهتر از اينه كه برم اونجا ونگ ونگ چهار تا پير زن رو ببينم.

من تاحالا تو هيچ تشحيح جنازه اي شركت نكردم فك كنم اوليش مال خودم باشه هميشه يه جوري ميپيچونم ميدوني خوشم نمياد ديگه چيكار كنم!!!!

حالا تو اين گيري ويري دختر خاله هام بهم گير دادن تو جدي جدي دوست پسر نداري؟؟؟ انگار اين يه چيز اساسي مث هواس براي تنفس حوصله داريناااا وقتي مامي ميگه چيز چرتيه پس چيز چرتيه تازه چرا بايد از اعتماد خونوادم نسبت به خودم سو استفاده كنم؟؟؟؟ والا هر كي منو ميبيني فك ميكنه 6 . 7 تا دوس پسر دارم انگار رو پيشونيم نوشته شايدم به تريپم ميخوره ولي من از اين قرطي بازيا خوشم نمياد!! خوشم نمياد ديگه!! بايد از يكي خوشت بياد بعد باهاش دوست شي نه؟ من از هيشكي خوشم نمياد:D

خو الان زياد ننويسم كه بعدا هم حوصله ي نوشتن داشته باشم

بببببببببببببببباي


+ تاريخ پنجشنبه 23 تیر1390ساعت 10 نويسنده pain |
What Movie Kiss Are You? (FOR GIRLS)

و اما جواي تستمون!

Gone with the Wind

You’re a stubborn strong minded woman, who likes to be in control of all situations. Some may consider you difficult, but you don’t see anything wrong with being an independent woman. Though you put on a strong front, secretly you’re a hopeless romantic. For those that can get beyond your stern exterior, they’ll find that your kisses are hungry and passionate and worth the wait.


من نميدونم اين تا چه حد درسته!



what kind of eyes do you have?

sad eyes!!!

You have those sad, puppy dog eyes. This is not to say that you're an unhappy person, but rather that you're sensitive and thoughtful. You are exceptionally compassionate and are the go to person when your friends need someone to listen to their problems. You're big heart expands outside of your friend circle as well. You're the type of person that always gives money to the homeless, even if it's something small; you help strangers; and probably enjoy community service. Some may claim that you're overly sensitive and can't take a joke. Make sure to prove them wrong. You don't want to alienate people.

متنش خوبه




+ تاريخ چهارشنبه 1 تیر1390ساعت 20 نويسنده pain |
ازش متنفرم خيلي متنفرم

نه محدثه مثل اين كه با اين اداهات منو تو تابستون باهم برنامه داريم!!

داشته باش 17 ساله تحمل كردم

يه 2 و 3 سالم روش!!!!! مشكل من با اين اساسيه ها!!

فك كردي تا اخرش پيشتم؟ حد اقل جوري برخود كن كه وقتي افتادي مردي واسه روحت تو اون دنيا يه دعايي بكنم!

اوني كه با تو برنامه داره منم!! ميخواي بجنگي؟؟؟ پس بگرد تا بگرديم! محدثه نيستم اگه كم بيارم جون تو! هر چي رو كه دوست دارم از م ميگيري! به جهنم اين هم بگزد! نوبت مام ميرسه خانوم خانوما!

+ تاريخ شنبه 7 خرداد1390ساعت 19 نويسنده pain |

اين ماه كلا زجر آوره منم خيلي حساس ميشم و ميزنم تو دك و پز همه و دنيا هم در كمال پرويي در مقابل من قرار ميگيره و من كاري نميتونم بكنم جز جنگيدن!

خوب مامانم از اين ميترسه كه من دو سال ديگه برم و اون منو نبينه يا احتمالا نگران امنيتمه و از اين چرنديات ديگه!ولي من گفتم دو سال بعد من ميرم به همون دانشگاهي كه دوست دارم اگه نزاره برم اونجا باور كن ميرم تو دانشگاه آزاد ابهر ريجسترينگ ميدم ببينم يه 4 سال منو نبينه بهتره يا اين كه دخترشو تو چرت ترين دانشگاه زنجان ببينه!!

خوب ديگه تهديدمو كردم ولي اون چپ بره راست بياد من ميرم! از بچگي هيچ كنترلي رو من نداشته پس تلاشاش بي فايدس

ديگه اين كه اين ياهو مسنجر مسخرم كار نميكنه حتي از خود ياهو هم آن نميشه! و نميدونم چرا چند وقته نميتونم رو بلاگفا ها كامنت بزارم وكلي از سايتاي ديگه برام باز نميشه ديگه چي بگم آخه دارم خل ميشم بعد هي بگم تلغين كن همه چي خوبه اونوقت خوب ميشه!نميشه

+ تاريخ جمعه 6 خرداد1390ساعت 19 نويسنده pain |

امروز و فردا رو وقت دارم كه فيزيك بخونم امروزم از صب در تلاشم لاك بزنم هي من ميزنم خوشگل ميشه ولي قبل از اين كه خشك بشه يه كاري پيش مياد گند ميخوره توش بعد دوباره ميزنم و بعئ دوباره ميزنم! قرار بود 12 ظهر درس خوندن رو شروع كنم ولي الان تصميم گرفتم از 6 عصر شروع كنم

ماشالا من چقدر درس ميخونم

پ.ن: من چه آدم بديم ها! قرار بود طول امتحانات پست ندم!

+ تاريخ جمعه 30 اردیبهشت1390ساعت 16 نويسنده pain |

ديروز آخرين روز كلاسي تو مدرسمون بود خيلي خوش گذشت دو تا امتحان اساسي كنسل كرديم(من نخونده بودم چون يه حسي بهم ميگه فردا امتحان نداريم نميخونم) بعدد ديگه چي كار كردي؟؟ آها من داشتم در حضور مهاجري تو كلاس داد ميزدم نه نه منظورم اينه كه ميخوندم :d خداياي چي ميخونم؟ چيه؟ كيه؟ چرا منو تو اين موقيت قرار ميدين؟:d آره ديگه در انتها براي حسن ختام(؟) يك بلايي سر كتاب آمادگي دفاعي آوردم كه ... واااااي

بعدم مهاجري گفن محدثه جان از دانش آموزاي اين مدرسه بعيده! تو ديگه چرا كتاب پاره ميكن؟ منم گفتم اشتباهه اونايي كتاب رو پاره ميكنن كه از اون درس متنفر تنفر امكان داره در اثر كمي نمرات يا نمرات كم در اثر تنفر باشه! در حالي كه من تو اين درس نمره كامل ميگيرمو ازش متنفرم


راستي من تا آخر امتحانات آپ نميكنم

شايدم وسط اومدم عشق درس رو معرفي كنم

پست بعدي:آخرين روز امتحانات

+ تاريخ چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت 19 نويسنده pain |

امروز با مرجان رفته بوديم سايت كامپيوتر...كه مثلن داده هاي آمار رو در آريم و اين حرفا، اونجا بچه هاي كلاس حسيني جمع شده بودن تحقيق و پروژه و اينا ارائه ميدادن حسينيم كه دبير ديني ديگه واويلا!!!!ما همينجوري نشسته بوديم يه گوشه داشتيم كارمونو انجام ميداديم( البته اينترنتش كار نميكرد! سرعت صفر بود) منم داشتم به حرفاي اينا گوش ميدادم : بهترين و نزديك ترين جايگاه براي زن در خانه است! خوب! يه مرد كوري مياد خونه ي فلاني بعد دخترش ميره تو اتاق باباش ميگه اين كه كور بود دختره ميگه من كه كور نيستم! خوب!! به فلاني بگين نزاره همسرانش رو مردان نا محرم ببينن!! خوب

-مرجان پاشو بريم

- ا؟ واسه چي كارمون كه تموم نشده!

- ميگم پاشو يهو ديدي كنترلمكو از دست ميدم اين مانيتورو تو سر يارو خورد ميكنمااا!!

هر چند مرجان اصلا گوش نميداد ولي راضيش كردم كه بريم!! بابا اينا چقد پرو ان! ما آرياييم نه عرب! تو كل تاريخ ما كم پيدا شده مردي چند تا زن داشته باشه و از زن و مرد به عنوان زوجي كه زنديگيشونو با هم قسمت ميكنن ياد شده!! ارزش زنا تو فرهنگ ما بالاتر از اين حرفا بوده! اما حالا چي؟؟ شديم يه پا عرب كه از زنا چه انتظاري دارن؟؟ بشور بپز بساب كهنه بچه بشور ونگ ونگ بچه رو تحمل كن شبم بايد نقش عروسك شوهرتو بازي كني!!! اينه؟؟ نه ميخوام بدونم راجع به زنا چي فكر كردن؟؟ علم روانشناسي ميگه كه تو يه ازدواج بهتره كه سن مرد 2 تا 7 سال بيشتر از زن باشه...اين به خاطر اين نيست كه رو زنش تسط داشته باشه به خاطر اينه كه رشد ذهني جنس مذكر خيلي كند تر از جنس ماست! ببينين من دارم صلح ميكنم ميگم هر دو انسانن پس تو يه سطح قرار دارن چه بسا بعضي وقتا زنا بالا ترن چون زيبا ترن! از لحاظ انساني تو يه سطح قرار دارن اگه يه نفر بگه نه كاري ميكنم كه پشيمون بشه! يا صلح رو قبول ميكنين يا من اعلام رقابت ميكنم! و مطمعن باشين بين همسناي خودم خيلي راحت پوزشونو به خاك ميمالم چون قبلا هم اين كارو كردم(!ولي خداييش پسراي اون مدلي كه خودشونو سر تر از دخترا بدونن كم ديدم)(در هر حال اينا روايات 1400 سال پيش اعراب بود!!!!)

 

+ تاريخ شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 13 نويسنده pain |

اين يه حيقته كه عشق بين والد و فرزند يه عشق يه طرفس يعني شايد بعضي وقتا فرزندم بتونه پدر يا مادرشو مثل اونا دوست داشته باشه ولي در واقع اين رابطه يه جور جاذب خونه و در اكثر مواقع نوعي اعتياد مثلا يه بچه 10 ساله فكر ميكنه كه مامانشو خيلي دوست داره ولي اشنباه ميكنه امكانش هست كه بهش هيچ علاقه اي بهش نداشته باشه و اين فقط نوعي اعتياد باشه كه تو 10 سال ايجاد شده!


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه 23 اردیبهشت1390ساعت 23 نويسنده pain |

درود

اومدم چون بازم با خودم درگير شدم ميدوني با اعتقادات خودم كنار نميام يه جور تضاد تو شخصيت خودم حس ميكنم! نميدونم اين مشكليه كه بايد حل بشه يا ولش كنم خودش حل ميشه... موضوع اينه كه من اعتقادي به دين ندارم! خوب اين واسه خودش يه مشكل بزرگه! درسته كه مسلمان به دنيا اومدم ولي مسلمان بودن سخته نميتونم تابع يه دين باشم چون يه جورايي احساس كردم برام محدوديت اجرا ميكنه! آخه يه اخلاق بدي كه ارم اينه كه حتما بايد به چيزي كه بهش اعتقاد دارم عمل كنم! مثلا قوانين رو درست رعايت ميكنم چون اعتقاد دارم كه رعايت قوانين واسه زندگي بهتر لازمه يا هيچ وقت تو امتحانا تقلب نكردم چون دارم دانايي هاي خودمو ميسنجم!(البته يه مدل تقلب هست كه آزاد بهش ميگن جرقه زن! فقط سر نخ رو ميدن دستت) ولي خوب هيچ وقت بدون گوشي نميرم مدرسه هر چند غير مجاز باشه من بهش نياز دارم!

ادامه ي مطلب


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه 23 اردیبهشت1390ساعت 9 نويسنده pain |

همين الان داشتم يه فيلم ميديدم يه پيرس بود به اسم ايوان كه قسمتهايي از خاطراتش رو فراموش ميكرد، يادش نمي اومد يا بهتر بگم اون قسمتا اصلا اتفاق نمي افتاد كه اون يادش بياد بعد از اين كه 20 سالش ميشه دفترچه خاطراتشو ميخونه و هر بار قسمت هاي پاك شده رو يه جور مجسم ميكنه و هر بار زندگيش به طور كل عوض ميشه! خاطرات 20 سال پاك ميشه و خاطرات جديد جايگزين ميشه! پدرشم اينطور بوده... خوب من داشتم فكر ميكردم اگه يه همچين وضعيتي واسه من پيش ميومد من چي كار ميكردم؟؟ چه چيزي برام تو زندگيم اولويت داره؟؟ كدوم راهو انتخاب ميكردم؟؟ ما داريم زندگيمونو همينطوري ميسازيم خودمون واسش تصميم ميگيريم شايد به مرور زمان توانايي عوض كردن گذشترم داشته باشيم!

+ تاريخ پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 19 نويسنده pain |