یکشنبه 8 آذر1388
امروز صبح که داشتم به سمت ایستگاه اتوبوس میرفتم بعد از مدتها یه رنگینکمون خوشگلی تو آسمون دیدم.
یه حس خوبی تو دلم وول خورد، وقتی چشمم بهش افتاد.
بعد از ظهر هم که داشتم بر میگشتم آسمون پر بود از تکه ابرهای پراکنده که مدام تغییر شکل میدادن، مثل بارباپاپا.
اینجا هر وقت در مورد کار مینویسم پر از آَشفتگی، عصبانیت و ناراحتی میشه.
فعلا خودم رو علاف کردم تو کوچهی علی چپ اینا کردم، بهتر انگار.
یه حس خوبی تو دلم وول خورد، وقتی چشمم بهش افتاد.
بعد از ظهر هم که داشتم بر میگشتم آسمون پر بود از تکه ابرهای پراکنده که مدام تغییر شکل میدادن، مثل بارباپاپا.
اینجا هر وقت در مورد کار مینویسم پر از آَشفتگی، عصبانیت و ناراحتی میشه.
فعلا خودم رو علاف کردم تو کوچهی علی چپ اینا کردم، بهتر انگار.
شنبه 7 آذر1388
ساعت شش صبح روز شنبه است و باران میبارد.
زمین و ما مدتها چشم انتظار این قطرههای دوست داشتنی بودیم.
زمین تا حدودی سیراب شده و ما هنوز چشم انتظار خیلی چیزها و خیلی آدمها هستیم.
یکی دو روز پیش تولد هشت سالگی حنا بود و کسی خبر نداشت تا وقتی که یه بسته کوچولو از طرف مامان بزرگ و بابابزرگش رسید.
انقد این حنا معصوم و دوستداشتنیست با آن صدای لطیف و پروانهایش، که نمیشود برایش غصه نخورد.
انگار در تمام این سالها نه او بزرگ شده نه من.
شونصد بار دیگه هم که این کارتونها رو پخش کنن من باز هم میخندم، گریه میکنم، بغض میکنم و برای رسیدن این بچهها به مادرهای گمشدهاشان، به پارادایز، به رویاهاشان و نا کجا آبادهایی که به دنبالش هستند دعا میکنم.
زمین و ما مدتها چشم انتظار این قطرههای دوست داشتنی بودیم.
زمین تا حدودی سیراب شده و ما هنوز چشم انتظار خیلی چیزها و خیلی آدمها هستیم.
راستی من به چکمههای پلاستیکی و رنگارنگ بچهها، همانها که بالایش کمی شبه خز دارد و رویش تصویرهای خوشگل خوشگل است حسودیم میشود.
دوران بچگی ما از آن مدل چکمهها زیاد بود.
یکی دو روز پیش تولد هشت سالگی حنا بود و کسی خبر نداشت تا وقتی که یه بسته کوچولو از طرف مامان بزرگ و بابابزرگش رسید.
انقد این حنا معصوم و دوستداشتنیست با آن صدای لطیف و پروانهایش، که نمیشود برایش غصه نخورد.
انگار در تمام این سالها نه او بزرگ شده نه من.
شونصد بار دیگه هم که این کارتونها رو پخش کنن من باز هم میخندم، گریه میکنم، بغض میکنم و برای رسیدن این بچهها به مادرهای گمشدهاشان، به پارادایز، به رویاهاشان و نا کجا آبادهایی که به دنبالش هستند دعا میکنم.
شنبه 7 آذر1388
نتیجهی شش ساعت کار روز جمعه شد؛ لت و پار شدن خبرها، کور شدن اندک انگیزهای که داشت سو سو میزد و اضافه شدن یک سرخوردگی دیگر به همهی سرخوردگیهای قبل.
مرضم به شدت درد میکند.
جمعه 6 آذر1388
امروز و فردا تعطیلِ، تعطیلات خوش بگذره.
خوشم نگذشت همین که شاید تو خونه باشید و رختخواب در دسترستون، باز هم خوبه.
امروز فینال مسابقات روبوکاپِ و فردا هم توفیق نصیبم شده واسه نماز عید قربان.
خوشم نگذشت همین که شاید تو خونه باشید و رختخواب در دسترستون، باز هم خوبه.
امروز فینال مسابقات روبوکاپِ و فردا هم توفیق نصیبم شده واسه نماز عید قربان.
پنجشنبه 5 آذر1388
هوا به حدی فوق العاده بود و راه رفتن فاز میداد که ساعت 10 و نیم بیخیال کار شدم و حدود یک برگشتم.
البته کار خاصی نداشتم.
انقدر هوا لطیف و دوست داشتنی بود که حد ندارد.
در راه برگشت سری هم به همشهری حافظ زدم.
سرش شلوع بود، نشد اساسی حال و احوال کنیم.
به فاتحهای و خدا خیرت بدهد همشهری، بسنده کردم تا بعد.
یحتمل در چنین هوایی قدم زدن در باغ ارم، چه فازهایی میدهد.
به جای آنهایی هم که شانس لذت بردن از این هوا را نداشتند، نفسهای عمیق کشیدم.
البته کار خاصی نداشتم.
انقدر هوا لطیف و دوست داشتنی بود که حد ندارد.
در راه برگشت سری هم به همشهری حافظ زدم.
سرش شلوع بود، نشد اساسی حال و احوال کنیم.
به فاتحهای و خدا خیرت بدهد همشهری، بسنده کردم تا بعد.
یحتمل در چنین هوایی قدم زدن در باغ ارم، چه فازهایی میدهد.
به جای آنهایی هم که شانس لذت بردن از این هوا را نداشتند، نفسهای عمیق کشیدم.
